چند وقت پیش دوستی میگفت وضعیت جوانان دهه شصت بهتر از ما بوده و در جواب من که مخالفت کردم و گفتم جوانان دهه شصتمان بیشترشان نابود شدند و پسران دبیرستانی را میشناسم که بیشتر دانش آموزانش بعلت گرایشات
دلم میخواست فردا صبح، تنها، چشمانم را در دهی باز میکردم که تا زیر زانو در آن برف باریده بود. از آن برفها که روی درختان که مینشیند شاخههایشان خم میشود. و برف یکسره میبارید و هیچ دسترسیای به اینت
هر بار فکر میکنم: این دفعه دیگه دفعهی آخره. اگه فراموشش کنم، اگه خودمو با یه چیز دیگه سرگرم کنم، اگه سعی کنم عقلمو به کار بندازم و افسار دلمو دستم بگیرم، اگه.... . اگه چنان و چنین بشه دیگه برای همیش